ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه

آوای مستان 7 شب در سرزمین باران های نقره ای پیچید

رشت،سبزه میدان،خیابان بیستون،سه راه معلم و ازدحام جمعیت !!

مردمی که در هوای گرم و شرجی گیلان بلیط به دست منتظر باز شدن در حوزه ی هنری هستند.

پس از باز شدن در ، آن ها که از ساعت ها قبل به انتظار ایستاده اند زودتر وارد محوطه می شوند و آن ها که دیر تر آمده اند هنوز در انتظار . . .

آلونکی آراسته به گلیم های سنتی و ظروفی سفالین که چهارپایه های چوبی و سازهای هنرمندان در آن قرار گرفته اولین چیزی است که پس از ورود به محوطه نظر را جلب می کند.صحنه با تمام وجود بیان می کند که اینجا گیلان است و تا چند لحظه ی دیگر صدای هنرمند گیلانی در فضا خواهد پیچید.

صندلی ها رفته رفته پر می شود و هوا تاریک.

و مستان می آید ، می آید تا پیام جاودانه اش را به گوش مردم برساند،چه آنها که متعلق به این خطه ی سرسبز هستند و چه آن ها که کیلومترها راه پیموده اند تا شاهد اجرای زنده ی این گروه باشند.

همای می خواند از عشق ، از وطن  ، از جهان ، از خدا و در نهایت از راز دل مردم گیلان به زبان خود آن ها . .

کوتاه از کنسرت

کنسرت گروه مستان به اساتید محترم آقایان علی اکبر لایق و محمد تقی مرتاض هجری به پاس زحمات بی پایان در عرصه ی گرافیک گیلان و همچنین کمک های جبران ناپذیرشان به پرواز همای در سالهایی نه چندان دورتقدیم شد.

متاسفانه در صف طویل پشت درهای حوزه هنری بودند کسانی که به علت تقلبی بودن بلیط هاشان نتوانستند در کنسرت شرکت کنند و خوشبختانه با مراکزی که از فرصت پیش آمده سوء استفاده کرده و به جمعی از هواداران بلیط های تقلبی فروخته بودند برخورد شد.

و اما اتفاقی بسیار جالب و نادر در شب چهارم کنسرت : قبل از شروع ترانه های فولکلور گربه ای از بالای دیوار به میان جمعیت رفته و زیر صندلی ها از یک سو به سوی دیگرمی دوید.حضور غیر مترقبه ی این (گربه) در میان جمعیت و همهمه ی مردم همای را به یاد ترانه ای محلی در مورد گربه که مادرش در دوران کودکی برایش می خواند انداخت و همای آن را بداهه خوانی کرد این ترانه چنان شور و اشتیاقی را در مردم ایجاد کرد که گویی شنیدن این ترانه همان قدر غیرمنتظره بوده که حضور آن گربه.تشویق بی پایان مردم نشان داد که این ترانه چنان به دل ها نشسته است که تا سال ها در خاطره ها هم خواهد ماند.

در شب پنجم همای از بمانی ، همان بزرگ زنی که همای ترانه ی معروف بمانی،بمانی را در وصفش سروده و خواند در کنسرت حاضر شد و همای عاشقانه تر از همیشه از او سپاسگزاری کرد.همچنین حضور مادر بزرگ همای و همخوانی او با گروه در ترانه ی بمانی چنان رابطه ی احساسی با بینندگان برقرار کرد که اشک در چشمان بسیاری حلقه زد .

درآمد کنسرت شب آخر به بیمارن سرطانی استان گیلان اختصاص یافت و جمعی از مردم نوع دوست این سرزمین با خرید بلیط هایی به مبلغ دویست و حتی سیصد هزار تومان در این امر خیر با مستان شریک شدند.

 هفت شب سپری شد.شب هایی که صدایی آشنا در آن ها پیچید و برگ ها با آوای دلنشین سازهای مستان زیر نور ماه که آسمان محوطه ی باز حوزه ی هنری را نورباران کرده بود رقصیدند و گاه گاهی چنان سرمست شدند که همچو برگ های پاییزی زیر پای مردم لغزیدند.

همای به زادگاهش آمد،برای مردمش خواند وهرگز از دل این سرزمین و از روح این مردم بیرون نخواهد رفت از آنجا که . . .

تنها صداست که می ماند.